دل میرود ز دستم صاحبدلان خدارا...

چند روزی ست حس می کنم از "بنده" بودن دور شده ام...
حس می کنم خدا هم بدجور دلش از من گرفته...
حق دارد...
دیگر اشکم "اشک" نیست...
یا رب گفتنم گیرا نیست...
دلم از این همه سرد و گرم شدن ترک برداشته...
دارم از خودم ناامید می شوم...
حس عجیبی ست.. از درون تهی شده ام...
همین که سجاده را پهن می کنم...
همین که روبرویش می نشینم..
شاید سرزنش شوم اما...احساسی به من می گوید نگاهش فرق کرده...
به خود نهیب می زنم... این چه غوغایی ست...
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
خدایا می دانم حجم تنهایی تو بیشتر از بودن ماست...
خدایا می دانم هر ناله و فریاد که کردم تو شنیدی...
اما من که لحظه لحظه زندگی ام را با تو قدم زده ام..
خودت هم خوب می دانی دلم برای همیشه پیش تو گیر است..
پس به اونشان بده...
ارحم الراحمین بودنت را...
و چشم ببند از کوتاهی های بنده ای که اگر امید به بخشش تو نبود صدایت نمی کرد..
در خیالاتم قدم می زنم...
دلم می خواهد روزی برسد و همه ی این تمام شدنی ها تمام شود...
روزها و سال ها می گذرد اما آنی که باید بشود نمی شود...
دارد دیر می شود...
شهدا با دست خالی اما دلی پر، صدایتان می کنم...
گناهان مرا سربه زیرتر از همیشه کرده اند...
دستی...دعایی....