بدون عنوان
بیشتر از بیست سال بود که روی تخت می خوابید...70 درصد بود
از گردن به پایین قطع نخاع بود...
دکترای حقوق داشت...
حتی خانواده هم فراموشش کرده بودن...
لبخند می زد حتی از زخم بستر هم شکایت نمی کرد...
یکدفعه همه بدنش شروع به لرزیدن کرد حتی تخت هم می لرزید...
منم لرزیدم...
رفتم عقب...
سرمو پایین انداختم...
از خودم شرمنده بودم...
دعوام کرد...
گفت رفتم جنگیدم تا تو گریه نکنی...
فدای سرت...
آه کشید...
من شکستم...