قایقی...
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در این بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند .
قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید ،
همچنان خواهم راند .
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان .
همچنان خواهم راند "
دور باید شد ? دور .
مرد آن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود .
هیچ آیینه تالاری ? سر خوشی ها را تکرار نکرد .
چاله آبی حتی ? مشعلی را ننمود .
دور باید شد ? دور .
شب سرودش را خواند ?
نوبت پنجره هاست .
همچنان خواهم خواند .
همچنان خواهم راند .
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .
بام ها جای کبوترهایی است ?
که به فواره هوش بشری می نگرند .
دست هر کودک ده ساله شهر ? شاخه معرفتی است .
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند .
که به یک شعله ? به یک خواب لطیف .
خاک ? موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد .
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است .
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .
پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت .