جای پا
جای پا
خوابی دیدم ...
خوابی دیدم که در ساحل با خدا قدم میزنم.
بر پهن? آسمان صحنههایی از زندگیام برق زد.
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم؛ یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد، به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.
متوجه شدم که چندینبار در طول مسیر زندگیام، فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است!
همچنین، متوجه شدم که این در سختترین و غمگینترین دوران زندگیام بوده است!
این واقعاً برایم ناراحتکننده بود و دربارهاش از خدا سؤال کردم:
"خدایا... تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم، در تمام راه با من خواهی بود. وقتی دیدم که در سختترین دوران زندگیام، فقط یک جفت جای پا وجود داشت، این را نمیفهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی!"
و خدا پاسخ داد:
"بند? بسیار عزیزم... من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت. اگر در آزمونها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی، زمانی بود که تو را در آغوشم حمل میکردم...."
برگرفته از کتاب "جای پا"